تبلیغات
مادر - شعر هایی درباره ی مادر

شعر هایی درباره ی مادر

یکشنبه 14 آذر 1389 09:25 ب.ظ

نویسنده : ehsan zarei

شعرهایی درباره مادر

شعر مادر  از فریدون مشیری


تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج  بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !



****

نوشته شده امروز  5 شننبه  3-6-2010از پریسا بصیری برای  مادرش 

مادر از پریسا بصیری

جز تو  ، گر  گیرم  کسی یارم شود

کی چو تو بی باک   غمخوارم شود 

ما همه جوییم یاری مهربان

کی شود یاری  که چون مادر شود

هرکه میخواهد بفهمد  عشق تو 

هیچ راهی نیست مگر  مادر شود

نوشته در5 شننبه  3-6-2010



**

2-شعر مادر از ( ایرج میرزا):


گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستن من ز هستن اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

شد مکتب عمر و زندگی طی

مائیم کنون به ثلث آخر


بگذشت زمان و ما ندیدیم

یک روز ز روز پیش خوشتر

آنگاه که بود در دبستان

روز خوش و روزگار دیگر

می گفت معلمم که بنویس

گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت

گویند که می نمود هر شب

تا وقت سحر نظاره من

می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من

می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من

تا خواب به دیده ام نشیند شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت


او داشت نهان به سینه خود

تنها به جهان دلی که آزرد

خود راحت خویشتن فدا کرد

در راحت من بسی جفا برد

یک شب به نوازشم در آغوش

تا شهر غریب قصه ها برد

یک روز به راه زندگانی دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

در خلوت شام تیره من

او بود و فروغ آشیانم

می داد ز شیر و شیره جان

قوت من و قوت روانم

می ریخت سرشک غم ز دیده

چون آب بر آتش روانم

تا باز کنم حکایت دل یک حرف و دو حرف بر زبانم

 الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در پهنه آسمان هستی

او بود یگانه کوکب من

لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت

این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست
شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست

( ایرج میرزا)



شعری درباره مادر :از سعدی شیرازی


جوانى سر از رأى مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

كه اى سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروى حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنى كزان یك مگس رنجه اى

كه امروز سالار و سرپنجه اى

به حالى شوى باز در قعر گور

كه نتوانى از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه

نداند همى وقت رفتن ز چاه

تو گر شكر كردى كه با دیده اى

وگرنه تو هم چشم پوشیده اى



******

3-مادر از ایرج میرزا :


پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

شعر زیبا از  ایرج میرزا


باز هم یک شعر زیبا درباره مادر


قلب مادر

دادمعشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ


هر کجا بیندم از دور کند چهره پرچین و جبین پر اژنگ


با نگاه غضب الوده زند بر دل نازک من تیر خدنگ


از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ


نشوم یک دل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون رنگ


گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ


روی و سینه ی تنگش بدری دل برون اری از ان سینه ی تنگ


گرم و خونین به منش بازاری تا برد ز اینه ی قلبم زنگ


عاشق بی خرد نا هنجار نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ


حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه زبنگ


رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل اورد به چنگ


قصد سرمنزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمین واندکی رنجه شد اورا ارنگ


ان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف ان بی فرهنگ


از زمین باز چو بر خاست نمود پی برداشتن دل اهنگ


دید کز آن دل اغشته به خون اید اهسته برون این اهنگ:


"اه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ"


"ایرج میرزا"



یک شعر کوتاه از شاعره پریسا -ب

عشق به مادر

من نمی دانم چه شد افراشتی 

کاش مادر دوستم میداشتی

آمدم  با تو گویم رازها 

دادیم چون دشمنان آزارها

باورم ناید هنوز از دردها

کز دلم خون میچکید از زخم ها .


سالها از رنج افسرده شدم

از غم هچر تو وامانده شدم .

ترس از دیدار تو میداشتم 

با دل خود جنگها میداشتم 

من تو را گر بی گناه پنداشتم

در فریب دشمنم انگاشتم .


هیچ کس را ای خدا غمگین مکن

مادرش با دشمنش همدم مکن

آنچه من دیدم خدایا آن مکن

در دل مادر چنین خشمی مکن .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -